الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

842

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

دور شود ؛ اى قلب من و اى خون دل من بدرود ، برو و هرگاه براى ديدار و وصال نزديك شود ، پس اى چشمان من خوشحال باش و لحظه‌اى پلك برهم نزن . پس به آن‌كه در او هيچ آرزو و چشمداشتى ندارم و همواره به من سخن‌هاى درشت مىگويد و مرا آزار مىدهد ، بگو : مرا رها كن و بگذار من در كار خويش باشم و از نصيحت‌هاى پىدرپى بگذر و آن‌ها را ترك نما . زيرا سرزنش كردن ، شوم و ننگ است و هيچ‌گاه كسى به سرزنش كردن ديگران ستايش نمىشود ( وصف خوبى نيست ) و آيا تابه‌حال ديده‌اى كه عاشق ، مشتاق را درحال مستى حرف ناشايستى بگويد . اى ساكن قلب من ! به اين منزل گزيدن ننگر ، و قلب خود را با خود ببر و آن را در اين تجارت سود كن و همواره از آشوب و شر سياه چشمان در امان باش . اى دوست و دلدار من ! - درحالىكه من دوست خوب و مهربان توأم و همواره نصيحت دوستانه به تو داشته‌ام - هيچ‌گاه از آن منزلگاه عبور و راه خود را به آن سمت كج مكن ؛ زيرا در آن مسير من موهاى خود را سفيد كردم و از دست دادم و هرعبادت مورد قبولى داشتم و همهء حج پذيرفته شده‌ام ، را گذاشتم و در اين راه فدا كردم . و [ بعد از اين‌همه بود كه ] روى عشق من در محبت او سفيد شد و روى ملامت و سرزنش با اين دلايل سياه است . خوشا به آن صورت و چهره ! كه چه شيرين و زيباست پس چه بسيار ميرانده است و چه بسيار زنده كرده است . هركه در سرزنش من لجاجت مىنمايد همواره دوست دارد نام او را بر زبان براند و گوش من نيز عاشق اين سرزنش است كه نام او را مىآورند اگرچه هيچ‌گاه غير از نام او به گوش من نمىرسد و سرزنش‌ها را نمىشنوم . و به نورى از مسير حركت او مىآيد همواره با لطافت مىنگرم و رحمت الهى را آرزومند مىشوم زيرا به آن لب و دندان نسبت داده مىشود و او هيچ‌گاه دهان خود را باز نمىكند . او را مىبينى اگرچه همه اعضاى مرا تعطيل نمايى و تمام جوارح من از كار بيفتد درهرحال زيبا ، نازك و طرب‌آور او را حس خواهى كرد [ يعنى وقتى تمامى حواس را به كنارى بگذارى در تمام معانى او را خواهى يافت ] . مانند صداى زيباى عود و نى غمگين كه زخمه‌هايش در هزج با همه تركيب شوند . و در خراميدن آهوان نازك‌اندامى كه در خنكاى عصرها و صبح‌ها در سبزه‌زاران مىخرامند . و در ريزش قطره‌هاى باران كه بر وى فرش نورى كه از غنچه‌هاى رنگارنگ بافته شده است . و در كشيده شدن دنباله‌هاى پيراهن نسيم هرگاه در سحرگاهان بر من بوزد و خوشبوترين و پاكيزه‌ترين رايحه را به من برساند . و در بوسيدن دهان جام ، درحالىكه آب دهان شراب‌گونش را مى آشامم و در باغ و بستانى زيبا و تفريح‌گاهى دلربا هستم . [ پس هرگاه او را در اين معانى نازك و لطيف مىبينم ديگر ] نمىدانم غربت و دورى وطن چيست ، درحالىكه او